نوید و پرنیان یه مدت بود با هم دوست شده بودن از همون اول قولو قرارشونو برای ازدواجو با هم بودن گذاشتن پرنیان خوشحال بود که بالاخره تونسته بود کسی رو دوست داشته باشه به یه پسر اعتماد کنه و یه تکیه گاه تو زندگیش داشته باشه و نویدم خوشحال چون میتونست با کمک پرنیان مشکلاتشو حل کنه زندگیشو از نو بسازه و یه خط روی تمام خاطره هایی که ذهنشو خراب کرده بود بکشه
هر دو خیلی بهم علاقه پیدا کرده بودن تقریبا هر روز همدیگرو میدیدن بعضی شبا تا صبح با هم حرف میزدن از احساسی که نسبت به هم داشتن میگفتن
موضوع رو با خونوادهاشون در میون گذاشتن البته فقط مادراشون ولی یه مشکلی وجود داشت اونم تفاوت سنیشون.........
پرنیان ۴سال از نوید بزرگتر بود و این برای دیگران مسخره و غیر ممکن به نظر میومد اما اونا توجهی به این موضوع نداشتن براشون مهم نبود کی بزرگتره واقعا همدیگرو دوست داشتن همدیگرو درک میکردن میدونستن طرف مقابلشون چی میخواد و این مهم بود میدونستن با هم میتونن زندگی رو درست کنن میتونن از پس مشکلات بر بیان هر دوتاشون به اندازه کافی تو زندگی سختی کشیده بودن .
مشکلاتی که دیگران از موندن اونا با همدیگه میگفتن خندشون میگرفتو به نظرشون مضحک بود. واقعا تصمیمشونو گرفته بودن و هیچ چیزی نمیتونست منصرفشون کنه
پرنیان عاشق نوید شده بود هیچ چیزی به اندازه خوشحالی نوید راضیش نمیکرد از اینکه میدید تونسته نوید و آروم کنه و گذشته رو از ذهنش پاک کنه انرژی میگرفت قسم خورده بود به هیچ قیمتی اجازه نده که نوید ناراحت بشه با اینکه خیلی تحت فشار بود ولی اجازه نمیداد نوید چیزی بفهم
یه روز با هم رفتن شهر بازی نوید از چرخ و فلک میترسید از بچگی ترس ازارتفاع داشت ولی پرنیان مجبورش کرد سوار بشن نوید از ترس داد میزد و به همه فحش میداد پرنیان کنارش نشست و بغلش کرد اونم پرنیان رو بغل کردو دقیقا وقتی تو بالا ترین نقطه اوج بودن نوید گرمی لبهاشو به لبهای پرنیان بخشید چند لحظه واقعا هر دو تو اوج بودن یه گرمی خاصی وجود پرنیان رو گرفت یه احساسی از قلبش شروع شدو همه وجودشو گرفت نویدو تو وجود خودش احساس میکرد این احساسو نمیتونست تحمل کنه باکمک نوید راه میرفت نمیتونست حتی سر پا وایسه نوید همش معذرت خواهی میکرد میگفت نباید این کارو میکرد رفت یه خرده آب پیدا کنه وقتی برگشت پرنیان خندیدو گفت خوبه از ارتفاع میترسیدی و گرنه معلوم نبود چیکار میکردی نویدم گفت دیگه از ارتفاع نمیترسم اصلا عاشق ارتفاع شدم دستای همدیگرو فشار دادنو خندیدن
کاش همه چیز مثل اون لبخند ساده و زیبا میموند
فردا هم روز دیگریست![]()

نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/03/22 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
متاسفانه یه نفر وبلاگ منو پیدا کرده کسی که نباید چیزی از من بدونه چون با فهمیدن ماجرای زندگیم خیلی مشکل برام درست میکنه ازاین به بعد سعی میکنم ماجراها و داستانهایی که زیاد مشکل ساز نباشه رو بنویسم ماجراهای خودمو کسایی که میشناسم
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/03/22 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت
27/4/1368بله پریسا خانوم به دنیا اومد (به تمام جامعه بشریت تسلیت عرض میکنم)![]()
یه دختر لپو خوشگل خیلی ناز (بر خلاف الان)
همه فکر میکردن من حتما بهش حسادت میکنم ولی دیوونه وار دوستش داشتم وقتی خواب بود کنارش مینشستم آروم دستاشو ناز میکردم همه میترسیدن یه بلایی سرش بیارم با هزارتا بدبختی میرفتم نگاش میکردم هر چقدر صداش میزدم عکس العملی نشون نمیداد تکونش میدادم که بفهمه یهو میزد زیر گریه چقدر جیغ میزد مگه ول میکرد دوست داشتم بزنمش تا.........![]()
همه میومدن سراغش منم مینداختن بیرون ولی پرروتر از این حرفا بودم یه خرده بعد دوباره میرفتم سراغش بعضی وقتا که میخندید کلی ذوق میکردم یه احساس مالکیت نسبت بهش داشتم اجازه نمیدادم حتی بچه های فامیل بهش نگاه کنن.
وقتی میپیچوندنش دلم براش میسوخت احساس میکردم نمیتونه تکون بخوره بازش میکردم همه فکر میکردن مامانم بلد نیست یا وقتی کلی لباس تنش میکردن فکرمیکردم گرمش میشه همه رو در میاوردم طفلکی چقدر سرما میخورد یه بار تب داشت خیلی داغ بود همه لباساشو درآوردم بردمش تو برفا تا گرمش نشه اگه مامان دیر تر میرسید حتما میمرد بیچاره کبود شده بود.![]()
دیگه دوست نداشتم تو کوچه برم صبح تا شب نگاش میکردم شبیه یه عروسک کوچولو بود عروسکی که تا اون موقع نداشتم تمام کاراشو انجام میدادم حتی کهنه هاشم میشستم همه متعجب همراه با دو عدد شاخ منو مات و مبهوت نگاه میکردن اولا فکر میکردن نقشه ای تو سرمه
ولی بعدا دیگه خودشون پریسا رو میدادن بغل کنم.
آروم آروم عروسک من بزرگ میشد همه دوسش داشتن و من بیشتر از همه ولی با من لج میکرد بجای اینکه من به اون حسادت کنم اون حسودی میکرد من حق نداشتم غذا بخورم یا کسی برام چیزی بخره حتی بابا ومامان جرات نداشتن منو ببوسن فوری دادو بیداد راه مینداخت بچه پررو حالا جای من بودین چیکار میکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
تنها کسی که طرف منو میگرفت داییم بود همچین سرش داد میزد که دیگه صداش در نمیومد دلم خنک میشد ولی وقتی بغض میکرد فوری گریه میکردم تو اون لحظه هم فقط بغل من میومد داییم نمیذاشت بغلش کنم میگفت ول کن این بی خاصیتو.
مامان اینقدر سرش شلوغ بود که دیگه وقت نمیکرد حتی چند ساعت سراغش بیاد تمام مدت با هر ترفندی سرگرمش میکردم بعضی وقتا اینقدر رو پاهام میخوابید که پاهام ورم میکرد ولی دلم نمیومد تکونش بدم تقریبا همه کارا رو یاد گرفته بودم بعضی وقتا اینقدر خسته میشدم که زودتر از اون خوابم میبرد
زندگی شروع شده بود منو پریسا نمیدونستیم روزگار چی برامون نوشته ای کاش که همیشه تو بچگیمون میموندیم.
فردا هم روز دیگریست![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/03/03 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
از لطف همتون ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتین وببخشید از وقفه طولانی که به وجود اومد ![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/03/02 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
هميشه همه چيز قشنگ نيست هميشه همه مهربون نيستند
هميشه نميتوني شاد باشي هميشه نميتوني بخندي
هميشه دنيا كوچيكه اونقدر كوچيك كه فرشته هاي كوچولو جايي براي موندن ندارن
تا حالا مزار شهدا رفتين تا حالا جانبازي رو ديديد حرف دل اسرا رو گوش دادين
همه ما يه چيزايي از جنگ نصيبمون شده من خودم زياد از جنگ چيزي يادم نيست ولي هنوز بعضي شبا صداي آژير خطر تو گوشمه صداي بمباران هواپيماها.......................
من و دوستام جنگو يه بازي ميدونستيم هر وقت صداي آژير خطر ميومد مسابقه ميذاشتيم كه كدوم سريعتر به سنگر ميرسه جنگم براي ما يه بازي بود يه بازي بيرحم
مدرسه رو بمباران كرده بودند مامان منو بغل كردو تو خيابون ميدويد همه توي خيابون افتاده بودند چرا همه خواب بودند اين همه خون براي چي بود با تعجب به همه چيز نگاه ميكردم وقتي رسيديم همه داشتن با دست خاكهارو كنار ميزدند همه داد ميزدند و گريه ميكردندهمه دستاشون خوني بود بعضي ها خودشونو ميزدند بچه هارو صدا ميزدند ولي فايده اي نداشت هيچكس جواب نميداد يه گوشه وايساده بودم دستامو روي گوشم گذاشته بودم كه چيزي نشنوم رضا هم اونجا بود اومد دستامو كشيد انگار دوست نداشت كه چيزي نشنوم
هيچكدوم از بچه هاي اون مدرسه زنده نموند حتي يه نفر
خدا همه فرشته هاشو پيش خودش برد مثل اينكه دوست نداشت فرشته هاش اينجا تنها بمونن
چند روز بعد دوباره بمباران شد دوباره همه تو سنگر جمع شدن ما براي بازي و بقيه براي نجات جونشون همه اومدن بجز يه نفر هر چقدر منتظر موندم نيومد قرار بود اونروز توپشو برام بياره ولي نيومد موقع برگشت مامان بغلم كردو سرمو محكم گرفته بود منو گذاشت تو خونه و خودش برگشت صداي مامان رضا ميومد نميدونم چرا داد ميزد خودمو به پنجره بالا رسوندم همه تو كوچه بودن رضا رو چرا بغل كردن چرا خوني بود چرا خوابيده بود چرا همه گريه ميكردن چرا توپشو تو خيابون انداخته بود ديگه هيچوقت رضا رو نديدم اونم دلش براي فرشته تنگ شده بود مثل هميشه آرومو بدون صدا رفت
رضا دلم برات تنگ شده هر روز منتظرت ميموندم ولي تو بي معرفت هيچوقت نيومدي هنوز تيله هايي كه پيشم جا گذاشتي رو نگه داشتم ميدونم بر خلاف هميشه صدامو ميشنوي برام دعا كن خيلي دلم گرفته خيلي رضا.....
فردا هم روز ديگريست ![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/02/08 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
بازم سلام وممنون از لطف همتون تولدم مبارک میدونم
الان تقریبا ربع قرنه که ما منت به سر دنیا گذاشتیم اجازه دادیم آسمانو زمینو کهکشان از وجود پر ارزش ما فیض ببرند ما هم متواضعیمو صادق وهمچنان اجازه میدهیم که از وجود پر برکت ما دنیا نورانی شود
این روزا دلم برای بچگیم تنگ شده چقدر همه چیز ساده و قشنگ بود همش فکر میکنم چرا نمیتونم احساسی که اون موقع داشتم و دوباره به دست بیارم یعنی حق ندارم که به دست بیارم این اجازه رو بهم نمیدن![]()
اون زمان بهترین دوستم رضا بود امکان نداشت بدون اون چیزی بخورم یا با کسی بازی کنم اونم همینطور هیچوقت منو تنها نمیذاشت تمام وسایلی که دوست داشتو به من میداد اگه جایی خرابکاری اتفاق می افتاد و یکیمون دیده میشد همه میدونستن که نفر دومم بوده یا من یا رضا همیشه و هر جا
همه تحسینمون میکردن ولی حالا اگه فقط یه بار بایه پسر صحبت کنم هزارو یک جور حرف و حدیثو قصه رو باید به جون بخرم کسی نیست که بگه آدم مگه دست خودشه که فقط از هم جنس خودش خوشش بیاد یا فقط هم جنس خودت باید درکت کنه الان همه کلی حرف میزنن ولی فقط شنیده میشه کسی نمیخواد طرف مقابلو درک کنه یا اینقدر زود حرفاشونو فراموش میکنن که کسی جرات شنیدن یا درک کردنو نداره منو رضا هیچوقت با هم حرف نزدیم حتی یه بارم چون اون قدرت صحبت کردنو نداشت و منم هیچوقت باهاش صحبت نکردم ولی همیشه میدونستیم که طرف مقابلمون چی میخواد تو همون دنیای بچگیمون همه چیزو بهم میبخشیدیم
اون موقع درست مثل الان دوست داشتم رئیس باشم همه باید امر منو اجرا میکردن و جالب اینکه خیلی هم خوشحال میشدن اصلا برای اینکه کدومشون حرف منو اجرا کنه دعواشون میشدجذبه ای بود بس فراوان
تنها مشکلم تو خونه بود که مامانم از من اطاعت امر نمی فرمودند هر موقع بابام به مامانم پول برای خونه میداد کلی دادو بیداد راه مینداختم که باید پولا رو به من بدی اون طفلکی هم به خاطر اینکه منو راضی کنه میگفت نمیشه دخترم تو باید بزرگ بشی خانوم بشی عروس بشی بعد اونوقت همه پولا رو به تو میدن منم گفتم چطوری باید عروس شم خندیدو گفت خب باید شوهر کنی گفتم شوهر من کیه گفت نمیدونم خودت باید پیداش کنی فکر میکرد من این چیزا حالیمه
از فرداش تو خیابون به هر کی رد میشد نگاه میکردم نمیدونستم شوهر یعنی چی فقط هر کسی شبیه بابام بود جلوشو میگرفتم میگفتم میای شوهر من بشی اونا هم اولش با تعجب نگام میکردن بعد کلی بهم میخندیدن بعضی هاشونم بغلم میکردن میگفتن آدرس خونتونو بده تا بیام خواستگاریت منم میگفتم نمیخوام فقط بیا شوهرم شو بعد منو میاوردن در خونه ماجرا رو برای مامانم تعریف میکردن و تحویلم میدادن یکیشون به مامانم گفته بود تو زود پز بزارش مبام میبرمش
نا مردا یکیشون همت نکرد منو بگیره
الان فقط جاي همه چي خاليه من رضا و بچگيمون
فردا هم روز دیگریست![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/01/27 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت
بالاخره به دنيا اومدم ديگه
خب به سلامتي
من يه مشكلي دارم نميدونم چرا هر چي فكر ميكنم تا قبل ازدو سالگيمو يادم نمياد.خب مهم نيست از اون به بعدو ميگم..... ببخشيد هر چقدر فكر ميكنم يادم نمياد سه سالگي هم چيكار كردم.......... اشكال نداره به روایت مامانم میگم اینطور که میگن بنده علاقه شدید و غیر قابل وصفی به پیاز داشتم طوری که برای رسیدن به اون راهی انباری میشدم وچون نیتونستم راه برم از تمام پله ها می افتادم و صدام در نمیومد و میرفتم سراغ پیازها طفلک مامانم بعد از کلی دنبال من گشتن منو در صحنه جنایت پیدا میکردبا چه وضعی وسط گونی پیاز نشستم کلی از پیازهارو با پوست گاز زده بودم و سرم به خاطر سقوطی که داشتم خونی بوده اینطور که شاهدین میگن تنها مکان من انباری بوده اونم فقط به عشق پیاز.
حالا چهارسالگي رو ميگم :
الان ديگه بزرگ شدم هيچكسم جلو دارم نيست همه ميگن خيلي شيطون بودي اما اصلا اينطور نيست شما باور نكنيد فقط يه خرده همه با من مشكل داشتن همه ميومدن در خونمون شاكي ميشدن خيلي بي جنبه بودن باور كنيد![]()
اون زمان خونواده ما ۵نفره بود من برادرام باباو مامان.
من تك دختر بودم و آخرين بچه عجب زندگي خوبي بود هههههههههههههههههههههي ..........
دوستاي زيادي داشتم با همه زود دوست ميشدم بجز دخترا نميتونستم تحملشون كنم مامانم ميفرستادم كه باهاشون بازي كنم ولي به ۵دقيقه نميكشيد همشون فرار ميكردن وبعداز دو دقيقه ماماناشون به خونمون حمله ميكردن يكيشون دخترش كتك خورده بود يكيشون عروسك دخترشو ميخواست .........همه شاكي ولي من خوشحال
دست خودم نبود برام تحملشون خيلي سخت بود به نظرم كاراشون خيلي لوسو بي مزه بود وقتي به حرفم گوش نميدادن منم از خجالتشون در ميومدم
بهترين دوستام پسراي محلمون بودن فقط با اونا راحت بودم وميتونستم بازي كنم اولش مامانم اجازه نميداد ولي بعداز اينكه تمام دختراي محلو زدم ديگه چاره اي نداشت بعد از يه مدت ۸نفر شديم من وهفتا پسر ديگه تمام محلو بهم ريخته بوديم من ر ئيس بودمو بقيه سربازام اونا با هر كي كه ميخواستن دوست بشن بايد از من اجازه ميگرفتن وگرنه به بقيه ميگفتم كه حسابشو برسن مامانم ميگفت خيلي وحشي شدم از صبح تا شب سر بابام غر ميزد .ميگفت تقصيرتو از بس اين بچه رو ميبري پيش خودت همه چي ياد گرفته الا يه خرده ادب با اين حرفش كاملا مخالفم من اصلا بي ادب نبودم ولي فكر كنم راست ميگفت از بس كه پيش بابامو دوستاش بودم كاراي دختراي هم سن و سالم برام عجيب غريب بود من هميشه تو مهموني هاي بابام بودم بجاي عروسك عاشق تفنگ دوست بابام بودم هر وقت ميومد خونمون روز جشن من بود به جاي پفك وشكلات عاشق گوشت خرگوش بودم كه اونا شكار ميكردن وبه جاي دوچرخه آرزوم اين بود كه يه اسب برام بخرن از لباسايي كه مامانم برام ميخريد بدم ميومد بجاش لباساي داداشمو ميپوشيدم از اينكه با اونا فرق كنم عذاب ميكشيدم هميشه با حسرت نگاشون ميكردم كه چرا اونا بايد موهاشون كوتاه باشه ولي من براي شونه كردن موهام اينقدر درد بكشم يه روز كه بابام موهاشونو كوتاه ميكرد زمينو زمانو بهم ريختم كه بايد موهاي منم بزني اون طفلكم كه حريف من نميشد موهامو با ماشين زد خدایی الان عکسای اون زمانو میبینم کم میارم فکرشو بکنید یه دختر کچل با لباسای پسرونه جل الخالق آخر زمونه
مامانم میگه آرزو به دلم موند که یه بار تو خونه بمونی پسرامو هر کاری میکردم از خونه بیرون نمیرفتن ولی تو رونمیتونستم یه لحظه تو خونه نگه دارم هر بار که میومدی خونه خاکی وکثیف بودی تازه اون روزایی بود که کاری به کسی نداشتی وگرنه خونی وکتک خورده برمیگشتی (بازم اینجا اعتراض دارم من کتک نمیخوردم کتک میزدم) بعضی وقتا که زورم به اونایی که بزرگتر بودن نمیرسید گروهی حمله میکردیم یا اگه دخترا هرروز برام آرد نخود چی نمیاوردن میرفتیم تمام اسباب بازیهاشونو خراب میکردیم یا وقتی خاله بازی میکردن به پسرا میگفتم برن تو خونه هاشون .........ببخشید اینجا سانسوریه خارج از شئونات اسلامیه
واما اگه کسی این اتفاقاتو به مامانش گزارش میداد که وای به حالش یه هفته باهاش دوست میشدم بعد دعوتش میکردم خونمون و(اونجا یه خروس داشتم که به خودم رحم نمیکرد هر کسی رو میدید فکر میکرد دونه گندمه )خروسمو میداختم به جونشون![]()
حالا خودتون قضاوت کنید تقصیر من چی بود اونا خودشون گول حرفای منو میخوردن آخه آدم چند بار بایدخ.........لاالله اله الله اونا خنگ بودن منو دعوا میکردن به من چه که پسرا آویزون من بودن.حالا من یه چیزی گفتم اونا چرا گوش میدادن.![]()
فردا هم روز دیگریست ![]()
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/01/18 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
بزرگترها وقتي از شب تولد من تعريف ميكنند قيافه هاشون جالب ميشه من نصه شب گير ميدم كه ميخوام به دنيا بيام وسط جنگ روز24فروردين ماه سال1363تقريباً نصف شهروبهم ميريزم راننده ومهندس و كارگر، دكترو پرستار دست به دست هم ميدن تا من وارد اين دنيا بشم وبا زندگي بجنگم. اون شب ماشين ما توي راه بيمارستان خراب ميشه حالا مامان بيچارم داره درد ميكشه بابام پياده ميشه وجلوي ماشين مردمو ميگره وازشون كمك ميخواد خيلي ها كمك ميكنن وماشين درست ميشه اما يه خرده جلوتر لاستيك ماشين ميتركه اينبار ديگه درست شدن در كار نيست باباي بيچارم ديگه كم مياره كه يه ماشين پالايشگاه نفت به دادمون ميرسه چندتا مهندس وكاركنان اونجا بودن كه با ديدن وضعيت ما ماشينو در اختيار ما قرارميدن وبالاًخره به بيمارستان ميرسم وساعت2 صبح به دنيا ميام به به چه دختري چه گلي عجب گوگول مگولي مامانم ميگه از اون اول هر كي رو ميديدم ميخنديدم طوري كه داييم كه از بچه هاي كوچيك متنفر بوده اونقدر ادا در ميارم عاشقم ميشه و ميگه من بايد اسمشو انتخاب كنم واسم منو ميزاره مهناز ولي اونو بابام هميشه نازي صدام ميزنن.
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/01/12 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
سلام
نميدونم چي بايد بگم آها بايد تشكر كنم كاري كه زياد دوست ندارم ولي ايندفعه لازمه از خواهركوچولوي نازو گلم كسي احساس ميكنم توي وجود خودمه تشكر كنم دوست دارم واز همه چيز ممنونم
اين وبلاگ رو پريسا برام درست كرده وvalen tin بهم هديه كرد قراره كه خاطرات زندگيمو بنويسم كه فقط پريسا ازشون خبر داره ولي از امروز به بعد قراره علني بشن
من دختر فروردين سوار بر ستارگان درهاله اي از ناز ماه ودر چادر سياه شب به ميان شما خزيده ام وبا چشمان افسونگر خويش جادو ميكنم طلسم شدگان ماه را .
نوشته شده توسط ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ در 87/01/12 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
من دختر فروردين سوار بر ستارگان درهاله اي از ناز ماه ودر چادر سياه شب به ميان شما خزيده ام وبا چشمان افسونگر خويش جادو ميكنم طلسم شدگان ماه را.
--------------------------------------------------------------------------------
اميدوارم لحظات خوبي رو در اين وبلاگ داشته باشيد
باتشكر:
ღ♥ღمهنـــــازღ♥ღ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY